۵۱۲۰
يکشنبه ۳۰ آبان ۱۴۰۰
تعداد بازدید: ۴۴
در تاریخ دفاع مقدس روز‌های بزرگی وجود دارد که در باره هر یک می‌توان کتاب عظیم و ارزشمند نگاشت. هر چند باز هم حق مطلب ادا نمی‌شود. روز‌های خاطره انگیزی که هر رزمنده ایی در هر محور عملیاتی می‌تواند ساعت‌ها از جنبه‌های مختلف رشادت ها، ایثار گری ها، جانبازی‌ها و ... آن را تعریف و تفسیر کند. بدین منظور به سراغ جانباز ۵۰ درصد جناب سرهنگ بازنشسته جعفر اصل امین آبادی رفتیم تا یک برگ از دفتر دفاع مقدس را در گفت و گوبا ایشان ورق بزنیم.

ابتدا خودتان را معرفی نمایید:

من جعفر اصل امین آباد متولد ۱۳۲۴ اهل محله مارالان تبریز با تحصیلات دیپلم و در حین خدمت سربازی در سال ۱۳۴۶ در کنکور دانشکده افسری شرکت و قبول شدم. شش ماه دوره‌ی پلیس راه ژاندارمری را طی نمودم و بعنوان افسر پلیس راه ژاندارمری به مهاباد منتقل شدم.
 

در چه بخشهایی از ژاندارمری فعال بودید؟

زندگی من خیلی پرتلاطم بود. وقتی وارد ژاندارمری شدم اطرافیان این حرکت من را مدام ملامت می کردند چون اعتقاد داشتند نباید در حکومت طاغوت خدمت کرد همین عامل نیز باعث شد که چندسال بعد از حضور در ژاندارمری استعفا دادم و از همان موقع به انقلابیون پیوستم و توسط یکی از انقلابیون به نام حاج قربان که از نزدیکان حاج آقا قاضی طباطبایی بود، به ایشان معرفی شدم و کارم را در محضر حاج آقا قاضی طباطبایی شروع کردم.

یکی از وظایف من در این ایام انتقال یکسری امانات از حاج آقا طباطبایی به برخی اشخاص در شهرهای مختلف بود. در یکی از همین ماموریت ها در قزوین توسط ایست و بازرسی دستگیر شدم. ماجرا به این منوال بود که در من شب هنگام به قزوین رسیدم و نمی دانستم حکومت نظانمی است. ایست و بازرسی مرا دستگیر کرد و پس از بازرسی خودرو تعدادی از نامه های امام خمینی را پیدا کردند و به همین دلیل مرا به سازمان اطلاعات بردند. در آنجا سخت شکنجه شدم و بعد از اینکه نتوانستند اطلاعاتی از من بگیرند مرا به تبریز منتقل کردند و به اداره ضد اطلاعات آنجا دادند. در تبریز پس از مدتی توسط وسط شخصی به نام جمشید اخذ تعهد آزاد شدنم و مجدد پیش آیت الله  قاضی رفتم و تا پیروزی انقلاب راهم را ادامه دادم.

 

پس از پیروزی انقلاب چه کردید؟

با توجه به علاقه و اشرافی که به ژاندارمری داشتم به عنوان مسئول امورات ژاندارمری استان آذربایجان معرفی شدم. در آنجا به فرموده مسئولین وقت  اطلاعات و حفاظت اطلاعات ژاندارمری استان را تشکیل دادم و پس از مدتی به تشخیص فرماندهان وقت ژاندارمری به عنوان اولین رئیس اطلاعات و حفاظت اطلاعات استان منصوب گردیدم.

 

شما از جانبازان جنگ تحمیلی هستید، بفرمایید در چه منطقه ای و چگونه به درجه جانبازی نائل آمدید؟

مدتی از حضورم در ژاندارمری تبریز نگذشته بود که کردستان و کرمانشاه ناآرام شد از تهران دستور آمد تا گروهی از ژاندارمری تبریز برای مقابله با شرارت‌ها اعزام شود. ظرف ۴۸ ساعت یک دسته ۶۵ نفری با تجهیزات کامل آماده کردیم و به فرماندهی من به کرمانشاه و از آنجا به ایلام اعزام و در منطقه مهران در اختیار نیرو‌های اعزامی از تبریز و رشت بود مستقر شدیم.   

یک روز مورد حمله قرار گرفتیم و در این درگیری، تعدادی شهید و من هم از ناحیه سر و گردن مورد اصابت ترکش قرار گرفتم. بعد از درمان مجددا به خط مقدم برگشتم و امورات نیرو‌های تبریز را در خط مقدم تحویل گرفتم.

در همان زمان از ژاندارمری کل به خاطر تلاش‌هایی که برای مقابله با پیشروی دشمن داشتم به یک درجه تشویق شدم.

پس از مدتی به دستور امیر سهرابی فرمانده وقت ژاندارمری سابق، فرماندهی هنگ قصر شیرین نیز به بنده محول شود. در آنجا نیز ژاندارمری تبریز رشادت‌های زیادی داشت. یکی از مهمترین آن‌ها آزاد سازی یک تنگه استراتژیک در دشت ذهاب بود. پس از این اقدام مجددا یک درجه تشویقی دیگر به من دادند و مرا به محضر حضرت امام خمینی (ره) بردند. ایشان فرمودند تو قهرمان منتخب و رزمنده نمونه کشوری هستی.

پس از آن مجددا به منطقه بازگشتم. یک روز  دستور رسید که باید ارتفاعات بازی دراز را از عراقی‌ها پس بگیرید و نگهدارید. با توجه به این دستور عملیاتی را برنامه ریزی کردم و بعد از ۵ روز درگیری شدید موفق به تصرف منطقه بازی دراز شدیم. در این عملیات نیز مجددا از ناحیه ران و پا زخمی شدم.

پس از آن برای حضور در عملیات آزادسازی خرمشهر مهیا شدیم. یادم می‌آید جنگ بشدت در جریان بود و کل مرز غرب کشور از شمال تا جنوب درگیری شدیدی در جریان بود. دستور رسید که به همراه ۴۰۰ نفر به  آبادان عزیمت کنیم. با ۱۲ اتوبوس به جنوب اعزام شدیم و در این عملیات افتخار بزرگی را به دست آودیم که ماحصل آن یک درجه تشویقی دیگر توسط امیر سهرابی بود.  

پس از آن دوباره به قصر شیرین بازگشتم. در آن زمان بمباران  شدیدی توسط دشمن صورت گرفت. دستور رسیدمحل شلیک‌ها شناسایی و نابود شوند. برای این منظور سه بار با ۱۲ نفر از نیرو‌ها به عمق خاک دشمن رفتیم تا محل حمله را شناسایی کنیم. در مرحله چهارم نزدیک ارتفاعات یکدفعه صدای انفجار شدید را شنیدم و دیگر چیزی ندیدم و نفهمیدم چه شد. زمانی که چشمان خود را باز کردم خود را در بیمارستان کرمانشاه دیدم. همه جا پر بود از مجروح و شهید، و بعلت نبود جا مرا به بیمارستان امام (ره) تبریز انتقال دادند. بعلت انفجار شیمیایی پوست بدنم تاول و کنده می‌شد و ریه هایم درگیر شده بودند در پاییز ۶۴ شایعه شده بود. در سال ۷۲ با ۵۰ درصد جانباز به بازنشستگی نایل آمدم.

 

خانواده شما از جانبازان جنگ تحمیلی هستند، در خصوص جانبازی آنها بفرمایید؟

با توجه به وسعت و گستره حوزه جغرافیایی ماموریتم مجبور بودم به طور دائم در منطقه عملیاتی باشم به همین دلیل یک خانه کوچک سازمانی درقصر شیرین ساختیم و خانواده را از تبریز به آنجا آوردم. متاسفانه یک روز خانواده با پیکان در حال عزیمت به قصر شیرین بودند که در 10 کیلو متری شهر مورد حمله هوایی قرار گرفتند و در این حمله پسرم بعلت موج گرفتگی آسیب جدی دید و همسرم نیز پای چپش را از ران به پایین ازدست داد. بعد از درمان در بیمارستان کرمانشاه و تهران، مجددا آنها در منزل ساخته شده در قصر شیرین  تحت نظر پزشکان اسکان یافتند.

مصاحبه با جانباز 50درصد جناب سرهنگ بازنشسته  جعفر اصل  امین آبادی

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: